| چهار قطعه درباره بهشت گم شده |
یک.نمی دانم چرا دیدن این عکس ها مرا به کودکی ام می برد. دو.به روزی که یک هواپیما توی تلویزیون سیاه و سفید شابلورنس مان،فرود آمد.مادرم تازه مرده بود،مدارس تعطیل بود،عمه ام آمده بود خانه ما،تا برای برادر زاده هاش ناهار درست کند.عطر روغن و سیب زمینی هنوز در هواست.با عقل کودکانه ام فکر می کردم همه چیز تمام شده و بهشت چند قدم آن طرف تر چشمک می زند به من و دیگران،وقتی که آن مرد از پله های آن هواپیما بیاید پایین. سه.چند سال بعد تر.سال شصت یا شصت و یک.ماه رمضان.همه جا ساکت است.صدای گلوله.صدای چند گلوله.دوان دوان با همسن و سال ها خودمان را می رسانیم به سمت صدا.طرف اسلحه را گرفته رو به مردم و ما.داد می زند که بروید و گرنه شما را هم می زنم.مردم جمع می شوند،جسدی را از خانه گودرزخان که مخصوص رعیت های اوست می آورند بیرون.سر ندارد.سرش را بریده اند.ولی از قد بلندش همه ما می شناسیمش.شهردار است.شهردار پسر درس خوان رعیت گودرزخان،پدرش سال ها پیش مرده بود،مادر شهردار او ،و دوتا خواهرش را توی همان خانه اربابی بزرگ کرده بود.اگر دانشگاه بسته نمی شد حتما دانشجوی ممتازی بود شهردار.همه محل نجابتش را می ستودند.حالا اما شهردار بی سر را می گذاشتند در آمبولانس.تصویرش همیشه با من است کتابی قطور در دست،آهسته از تاریکی کنار جاده می رود سر به زیر و آرام. چهار.بهشت!با صدای همان گلوله از کودکی پرتاب شدم بیرون،به زمینی که همه چیزش دروغ است. |