| درباره ادبیات و عینک سیاه درباره کارنامه نوشتن آن هم به روزگاری که تو قیف شده کمی سخت است برای من.مجله یی که یکی از معدود ماهنامه های تخصصی ادبیات بوده در این سال ها.خوب یادم هست که هوشنگ گلشیری با چه ذوقی جانش را ذره ذره به پایش می ریخت در آخرین روز های زندگی به امید بر آمدن درختی که میوه اش ادبیات باشد و ادبیات باشد و ادبیات امروز و فردا و فردا ها.افسوس می خورم بر سرنوشت کارنامه و همین است که به زبان بی زبانی تنها سطر هایی را واگویه می کنم که دو سه سال پیش درباره عینک سیاهی نوشتم که ادبیات معاصر ایرانی همیشه از منظر آن سرنوشت تلخی داشته و معاصران ادبیات نیز: کلمات به او آرامش میدادند ما هنوز دور نشدهایم از هوشنگ گلشیری. دستهایش هنوز حالتعجیبی دارند، وقتی از داستانی و شعری حرف میزند. او همان جا در اتاقی که دور تا دورش را کتاب چیده، یک صندلی گذاشته رو بروی ما، زانوهایش را بغل کرده و حرف میزند با ما. او با شازده احتجاب«راه صد ساله را یک شبه طی کرد و برقله داستاننویسی ایران جایی درخور برای خودش دست و پا کرد. گلشیری باجبه خانه، بامعصومهاش، با آینههای دردار و همه داستانهایی که نوشت و ننوشت تلاش کرد تا به فرهنگ و ادبیات ما غنا ببخشد. حالا میتوان ادعا کرد که او این کار را به انجام رسانده و جان و زندگیاش را طوری با داستاننویسی ایران گره زده که نمیشود از ادبیات ایرانی معاصر حرف زد و از گلشیری نه! ادعای دیگری هم هست، او غیر از نوشتن داستان، داستاننویسی را نشر داده است، قریب به سه دهه گلشیری محور حلقههای داستان نویسی و حتی شعرخوانی بود، حلقههایی که بسیاری از نویسندگان و شاعران اکنونی ما از آنجا درآمدهاند. گلشیری میخواست جایی بنشیند و داستانهایش را بنویسد یا داستان و شعر دیگران را بخواند و بشنود، اما در جغرافیای فرهنگی که بعضی فکر میکنند »ادبیات فقط سیاست است«، سوء تفاهم، نخستین دستاورد مفسرانی است که با عینک سیاهشان به کلمات نگاه میکنند، به گلشیری از پشت چنین عینکی نگاه کردند و حال آنکه او همان اتاق پر از کتاب و کلمه را میخواست. در همان اتاق برایش پیغام فرستادند. پیغامها بوی مرگ میداد و حال آنکه او با کلمات زندگی میکرد و عاشق زندگی بود. روزهایی که به داستان تو و شعرهای من گوش میداد، میدانست چشمهایی از پشت سیاهی عینک به ما نگاه میکند، اما میگفتبخوان.کلمات به او آرامش میدادند، همانطور که سیگار و سرطان به او آرامش دادند. زود بود که نوشتن را کنار بگذارد، داستانهای بسیاری در سر داشت که بنویسد. خودش، اما خیلی دوست نداشت که پیر بمیرد. جایی گفته: گاهی آدم به کابوسهای جمعی شکل میدهد. ما هنوز دور نشدهایم از هوشنگ گلشیری، که کابوسهای او، کابوسهای ما هستند هنوز. |