|
کوچه عماد خراسانی شاید خیلیها توی ایران پهناور ندانند، خیلی از تهرانیها هم احتمالا نمیدانند که در کنار برجهای شهرک غرب یک کوچه هست به اسم «عماد خراسانی». کوچهیی که تاهمین یکی، دو سال پیش توی یکی از خانههایش پیری نحیف و ریزنقش و البته رند از تبار شعر هر روز موهای سپیدش را انگار به اعتبار «لحظه دیدار نزدیک است» آب و شانه میکرد. او احتمالا از نادر مردانی بود که وقتی سرش را از پنجره اتاقش بیرون میبرد اسم خودش را میدید که بر تابلوی آبی رنگ کوچه نقش بسته بود. عماد خراسانی، شاعر شور و شیدایی، رفیق گرمابه و گلستان مهدی اخوان ثالث و همشهری فردوسی به اعتبار یک عمر زندگی با شعر و عشق و البته عمر بلندش توانست کوچه خودش را داشته باشد جایی میان فردوسی و اخوان، چرا که فردوسی را در تهران میدانی است و اخوان ثالث مرد زمستانی شعر فارسی هنوز حتی بنبستی را از آن خود نکرده است و همین است که تفاوت میان شاعر حماسه و شاعر شکست ،خود را چنان به رخ میکشد که نامیدن همان کوچه کوچک را به نام عماد خراسانی میتوان عطیهیی دانست که معلوم نیست کدام شهردار اهل شعری به عماد ارزانی داشت تا او این بخت را داشته باشد که هم در خانه و هم در کوچه خود بمیرد. کوچه آشتیکنان باریک و بلند و خصوصیت دیگرش «خلوتی» است که همیشه با خودش داشته. میگویند دیوارهای کوچه آشتیکنان آنقدر مهربان بوده و هستند که هر وقت دوتا از بندگان خدا قهر میشدند آنها را وادار به آشتیکنان میکردند. گفته میشد آجر کوچه آشتیکنان غیر از گل و خاک و آتش یک جور عشقی را هم به خودش دیده. بعضیها هم بر این عقیدهاند که آجر دیوار کوچه آشتیکنان احتمالا از دسته همان کوزههایی است که خیام گفته «روزی دستی بر گردن یاری بوده است.» به هرحال کارکرد کوچه آشتیکنان که در قدیم بیشتر به درد آشتیدادن دوتا بچه محل میخورد در سالهای اخیر تغییراتی را هم به خودش دیده و در چنین کوچههایی حتی کسانی که صنمی با هم نداشتهاند ممکن است یاسمنی بیابند. کوچه شاملو این کوچه بیشتر در راسته کتابفروشها پیدا میشود. البته یک وقت فکر نکنید که احمد شاملو خیلی شاعر خودمانی بوده که شورای شهر در جلسهیی فوقالعاده کوچهیی را به نامش کرده است. نه از این خبرها نبوده و نیست و چون خود شاملو هم این را میدانست از چهلسال پیش چارهیی اندیشید و شروع کرد به جمعآوری اصطلاحات عامیانه، ضربالمثلها و ترانهها و لالاییها و خلاصه هر چیز که مربوط میشد به زبان و فرهنگ شفاهی مردم تهران . بعد هم چون میدانست به این زودیها کسی کوچهیی را به اسمش نمیکند، خودش آستین بالا زد و اسم این سری از کتابها را گذاشت «کتاب کوچه». از «کوچه شاملو» تاکنون یازده جلد منتشر شده که 9 جلد در زمان حیات شاعر منتشر شده و دو جلد هم پس از خاموشی شاعر. راوی میگوید «کوچه شاملو» به سیو دو، سه جلد میرسد که بتدریج منتشر خواهد شد. با این حساب این کوچه را میتوان یک بزرگراه دانست که آیندگان را به فرهنگ و زبان مردم امروز تهران متصل میکند. کوچه مشیری فریدون مشیری هم شاعر بنامی است. او هم کوچهیی دارد به نام «کوچه مشیری»: «بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم...» این کوچه آشنای خیلیهاست، همان کوچهیی است که جوانها بیشتر ازش رد میشوند و اتفاقا برخلاف قدیمها که میگفتندأ «ای که از کوچه معشوقه ما میگذری/. با خبر باش که سر میشکند دیوارش»، کوچه فریدون مشیری، مثل خودش آرام، رام، مهربان و دوستداشتنی است. رنگ همه دیوارهای کوچه مشیری آبی و روشن است. از آنجایی که همه ما یک وقت عاشق شدیم و یک وقتی هم شکست خوردیم، گذرمان به کوچه مشیری هم افتاده و با خودمان زمزمه هم کردیم که «بی تو مهتاب/شبی باز از آن کوچه گذشتم/همه تن چشم شدم/خیره به دنبال تو گشتم.» کوچه علی چپ این کوچه از آن کوچههایی است که بعضیها خودشان را به آن میزنند تا بقیه دم خروس را نادیده بگیرند. معمولا بچهها وقتی دستهگل به آب میدهند خودشان را به کوچه علیچپ میزنند و پدرها وقتی بدقولی میکنند خودشان را به این کوچه میزنند. البته کوچه علیچپ کاربردهای دیگری هم داردأ مدیران برای در رفتن از عیدی و پاداش، تازه عروسها به هنگام شور یا بی نمک شدن آش، بقیه هم وقتی زلزله و سیل و برف و باران و بلاهای دیگر نازل میشود خودشان را به کوچه علیچپ میزنند که یعنی هیچ سهمی نداشتهاند در گرفتاری دیگران. این کوچه درست عکس شفافیت است که در سالهای اخیر برای خودش راستایی دست و پا کرده. با این حساب میتوان در تعریف «کوچه علی چپ» گفت کوچهیی است هم راستای شفافیت و در خلاف جهت آن. کوچه فرهاد این همان کوچهیی است که «خنجر از پشت میزنه اون که همراهه منه». کوچه فرهاد برخلاف بقیه کوچهها تنها از یک چیز ساخته شدهأ «صدا»، همان صدایی که شاعر گفته تنها صداست که میماند. چرا که حالا دو سه سال از مرگ فرهاد گذشته و رادیو پیام تازه تصمیم گرفته صدایی را که از فرهاد مانده پخش کند. فرهاد یکی از سیاسیترین خوانندههای ایرانی بوده. نه اینکه فکر کنید مقاله مینوشته یا اعلامیه پخش میکرده، بلکه وقتی با آن صدای زنگدارش میخواند: «مرده میبرن کوچه به کوچه» در واقع داشت کوچه خودش را در میان دل مردم میساخت و کوچهیی را هم در هنر این سرزمین به نام خودش میکرد. کوچه فرهاد کوچه غمها و شادیها و البته غمشادیهای ایرانیان است. او رویاها و کابوسها را در صدای خودش میآمیخت تا کوچه فرهاد موزه خاطرات تلخ و شیرین نسلی باشد که با آرمانها سوخت و ساخت. رادیو و تلویزیون در زمان حیاتش هیچگاه صدا و تصویر او را پخش نکرد اما حالا چند ماهی است که صدای او بر روی آنتن میرود و البته این در حالی است که خانواده فرهاد اعتراض خود را نسبت به این کار اعلام کردهاند. معلوم نیست چطور پس از این همه سال و آن همه تنهایی، آدم باید از پخش صدای ف رهاد در رادیو و تلویزیون شاد باشد یا غمین. من شادم، نه بخاطر پخش بدون اجازه صدای او دو سال پس از مرگش، که بخاطر ؤبت کوچه فرهاد در هنر ایرانزمین. حالا دیگر مطمئنم که «فرهاد نقش خویش بر سنگ کند/ شیرین بهانه بود.»
|