اکنون
  
 
 
دی 1385
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30            
 
دست نویس شروین

اکنون81 تا82

آرشیو
موضوع بندی


طراحی سایت طراحی سایت
طراحی و بهینه سازی سایت
ثبت دامنه و هاست لینوکس

X
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
شنبه 27 فروردین ماه سال 1384
تاریخ نا تمام


روم به دیوار
روم به دیوار بود
و نامت بر لبی
که به گل ها و ماهی ها
و به سنجاقک ها
لبخند نزده حتا
نمی زند

دیوار رو به من بود 
دیوار ها رو به من
و انگشت
روی نام و نام های تو بود
و روی نام گل و گل ها
ماه و ماهی ها
روی بال سنجاقک ها انگشت بود و 
مشت بود روی بال سنجاقک ها
و همین است 
و همین بوده تا
نامت اسم شبم اسم شب و شب هات نامم
بوده عشق
عشق بوده
گلادیاتور نبوده نیستم به اسمت قسم
به اسمت قسم و به اسم ماه و ماهی ها
روم به دیوار و دیوار ها به روم
ختم نمی شود تاریخ
به انگشت ها و مشت
 

 
جمعه 26 فروردین ماه سال 1384
درباره ادبیات و عینک سیاه

درباره کارنامه نوشتن آن هم به روزگاری که تو قیف شده کمی سخت است برای من.مجله یی که یکی از معدود ماهنامه های تخصصی ادبیات بوده در این سال ها.خوب یادم هست که هوشنگ گلشیری با چه ذوقی جانش را ذره ذره به پایش می ریخت در آخرین روز های زندگی به امید بر آمدن درختی که  میوه اش ادبیات باشد و ادبیات باشد و ادبیات امروز و فردا و فردا ها.افسوس می خورم بر سرنوشت کارنامه و همین است که به زبان بی زبانی تنها سطر هایی را واگویه می کنم که دو سه سال پیش درباره عینک سیاهی نوشتم که ادبیات معاصر ایرانی همیشه از منظر آن سرنوشت تلخی داشته و معاصران ادبیات نیز:

کلمات‌ به‌ او آرامش‌ می‌دادند

ما هنوز دور نشده‌ایم‌ از هوشنگ‌ گلشیری‌. دست‌هایش‌ هنوز حالت‌عجیبی‌ دارند، وقتی‌ از داستانی‌ و شعری‌ حرف‌ می‌زند. او همان‌ جا در اتاقی‌ که‌ دور تا دورش‌ را کتاب‌ چیده‌، یک‌ صندلی‌ گذاشته‌ رو بروی‌ ما، زانوهایش‌ را بغل‌ کرده‌ و حرف‌ می‌زند با ما. او با شازده‌ احتجاب‌«راه‌ صد ساله‌ را یک‌ شبه‌ طی‌ کرد و برقله‌ داستان‌نویسی‌ ایران‌ جایی‌ درخور برای‌ خودش‌ دست‌ و پا کرد. گلشیری‌ باجبه‌ خانه‌، بامعصومهاش‌، با آینه‌های‌ دردار و همه‌ داستان‌هایی‌ که‌ نوشت‌ و ننوشت‌ تلاش‌ کرد تا به‌ فرهنگ‌ و ادبیات‌ ما غنا ببخشد. حالا می‌توان‌ ادعا کرد که‌ او این‌ کار را به‌ انجام‌ رسانده‌ و جان‌ و زندگی‌اش‌ را طوری‌ با داستان‌نویسی‌ ایران‌ گره‌ زده‌ که‌ نمی‌شود از ادبیات‌ ایرانی‌ معاصر حرف‌ زد و از گلشیری‌ نه‌! ادعای‌ دیگری‌ هم‌ هست‌، او غیر از نوشتن‌ داستان‌، داستان‌نویسی‌ را نشر داده‌ است‌، قریب‌ به‌ سه‌ دهه‌ گلشیری‌ محور حلقه‌های‌ داستان‌ نویسی‌ و حتی‌ شعرخوانی‌ بود، حلقه‌هایی‌ که‌ بسیاری‌ از نویسندگان‌ و شاعران‌ اکنونی‌ ما از آنجا درآمده‌اند. گلشیری‌ می‌خواست‌ جایی‌ بنشیند و داستان‌هایش‌ را بنویسد یا داستان‌ و شعر دیگران‌ را بخواند و بشنود، اما در جغرافیای‌ فرهنگی‌ که‌ بعضی‌ فکر می‌کنند »ادبیات‌ فقط‌ سیاست‌ است‌«، سوء تفاهم‌، نخستین‌ دستاورد مفسرانی‌ است‌ که‌ با عینک‌ سیاهشان‌ به‌ کلمات‌ نگاه‌ می‌کنند، به‌ گلشیری‌ از پشت‌ چنین‌ عینکی‌ نگاه‌ کردند و حال‌ آنکه‌ او همان‌ اتاق‌ پر از کتاب‌ و کلمه‌ را می‌خواست‌. در همان‌ اتاق‌ برایش‌ پیغام‌ فرستادند. پیغام‌ها بوی‌ مرگ‌ می‌داد و حال‌ آنکه‌ او با کلمات‌ زندگی‌ می‌کرد و عاشق‌ زندگی‌ بود. روزهایی‌ که‌ به‌ داستان‌ تو و شعرهای‌ من‌ گوش‌ می‌داد، می‌دانست‌ چشم‌هایی‌ از پشت‌ سیاهی‌ عینک‌ به‌ ما نگاه‌ می‌کند، اما می‌گفت‌بخوان‌.کلمات‌ به‌ او آرامش‌ می‌دادند، همانطور که‌ سیگار و سرطان‌ به‌ او آرامش‌ دادند. زود بود که‌ نوشتن‌ را کنار بگذارد، داستان‌های‌ بسیاری‌ در سر داشت‌ که‌ بنویسد. خودش‌، اما خیلی‌ دوست‌ نداشت‌ که‌ پیر بمیرد. جایی‌ گفته‌: گاهی‌ آدم‌ به‌ کابوس‌های‌ جمعی‌ شکل‌ می‌دهد.
 ما هنوز دور نشده‌ایم‌ از هوشنگ‌ گلشیری‌، که‌ کابوس‌های‌ او، کابوس‌های‌ ما هستند هنوز.

 
چهارشنبه 24 فروردین ماه سال 1384
         یک وقت  چشم باز می کنیم و می بینیم  که این کوچه ها و این بچه ها چقدر شبیه ما نیستند و همین است که نوستالوژی کوچه گرفتم امروز و به سراغ کوچه هایی رفتم که زمانی نه چندان دور خیلی نزدیک و حالا خیلی دور از دسترس اند:

 کوچه‌ عماد خراسانی‌
شاید خیلی‌ها توی‌ ایران‌ پهناور ندانند، خیلی‌ از تهرانی‌ها هم‌ احتمالا نمی‌دانند که‌ در کنار برج‌های‌ شهرک‌ غرب‌ یک‌ کوچه‌ هست‌ به‌ اسم‌ «عماد خراسانی‌». کوچه‌یی‌ که‌ تاهمین‌ یکی‌، دو سال‌ پیش‌ توی‌ یکی‌ از خانه‌هایش‌ پیری‌ نحیف‌ و ریزنقش‌ و البته‌ رند از تبار شعر هر روز موهای‌ سپیدش‌ را انگار به‌ اعتبار «لحظه‌ دیدار نزدیک‌ است‌» آب‌ و شانه‌ می‌کرد. او احتمالا از نادر مردانی‌ بود که‌ وقتی‌ سرش‌ را از پنجره‌ اتاقش‌ بیرون‌ می‌برد اسم‌ خودش‌ را می‌دید که‌ بر تابلوی‌ آبی‌ رنگ‌ کوچه‌ نقش‌ بسته‌ بود. عماد خراسانی‌، شاعر شور و شیدایی‌، رفیق‌ گرمابه‌ و گلستان‌ مهدی‌ اخوان‌ ثالث‌ و همشهری‌ فردوسی‌ به‌ اعتبار یک‌ عمر زندگی‌ با شعر و عشق‌ و البته‌ عمر بلندش‌ توانست‌ کوچه‌ خودش‌ را داشته‌ باشد جایی‌ میان‌ فردوسی‌ و اخوان‌، چرا که‌ فردوسی‌ را در تهران‌ میدانی‌ است‌ و اخوان‌ ثالث‌ مرد زمستانی‌ شعر فارسی‌ هنوز حتی‌ بن‌بستی‌ را از آن‌ خود نکرده‌ است‌ و همین‌ است‌ که‌ تفاوت‌ میان‌ شاعر حماسه‌ و شاعر شکست‌ ،خود را چنان‌ به‌ رخ‌ می‌کشد که‌ نامیدن‌ همان‌ کوچه‌ کوچک‌ را به‌ نام‌ عماد خراسانی‌ می‌توان‌ عطیه‌یی‌ دانست‌ که‌ معلوم‌ نیست‌ کدام‌ شهردار اهل‌ شعری‌ به‌ عماد ارزانی‌ داشت‌ تا او این‌ بخت‌ را داشته‌ باشد که‌ هم‌ در خانه‌ و هم‌ در کوچه‌ خود بمیرد.
کوچه‌ آشتی‌کنان‌
باریک‌ و بلند و خصوصیت‌ دیگرش‌ «خلوتی‌» است‌ که‌ همیشه‌ با خودش‌ داشته‌. می‌گویند دیوارهای‌ کوچه‌ آشتی‌کنان‌ آن‌قدر مهربان‌ بوده‌ و هستند که‌ هر وقت‌ دوتا از بندگان‌ خدا قهر می‌شدند آنها را وادار به‌ آشتی‌کنان‌ می‌کردند. گفته‌ می‌شد آجر کوچه‌ آشتی‌کنان‌ غیر از گل‌ و خاک‌ و آتش‌ یک‌ جور عشقی‌ را هم‌ به‌ خودش‌ دیده‌. بعضی‌ها هم‌ بر این‌ عقیده‌اند که‌ آجر دیوار کوچه‌ آشتی‌کنان‌ احتمالا از دسته‌ همان‌ کوزه‌هایی‌ است‌ که‌ خیام‌ گفته‌ «روزی‌ دستی‌ بر گردن‌ یاری‌ بوده‌ است‌.» به‌ هرحال‌ کارکرد کوچه‌ آشتی‌کنان‌ که‌ در قدیم‌ بیشتر به‌ درد آشتی‌دادن‌ دوتا بچه‌ محل‌ می‌خورد در سال‌های‌ اخیر تغییراتی‌ را هم‌ به‌ خودش‌ دیده‌ و در چنین‌ کوچه‌هایی‌ حتی‌ کسانی‌ که‌ صنمی‌ با هم‌ نداشته‌اند ممکن‌ است‌ یاسمنی‌ بیابند.
 کوچه‌ شاملو
این‌ کوچه‌ بیشتر در راسته‌ کتابفروش‌ها پیدا می‌شود. البته‌ یک‌ وقت‌ فکر نکنید که‌ احمد شاملو خیلی‌ شاعر خودمانی‌ بوده‌ که‌ شورای‌ شهر در جلسه‌یی‌ فوق‌العاده‌ کوچه‌یی‌ را به‌ نامش‌ کرده‌ است‌. نه‌ از این‌ خبرها نبوده‌ و نیست‌ و چون‌ خود شاملو هم‌ این‌ را می‌دانست‌ از چهل‌سال‌ پیش‌ چاره‌یی‌ اندیشید و شروع‌ کرد به‌ جمع‌آوری‌ اصطلاحات‌ عامیانه‌، ضرب‌المثل‌ها و ترانه‌ها و لالایی‌ها و خلاصه‌ هر چیز که‌ مربوط‌ می‌شد به‌ زبان‌ و فرهنگ‌ شفاهی‌ مردم‌ تهران‌ . بعد هم‌ چون‌ می‌دانست‌ به‌ این‌ زودی‌ها کسی‌ کوچه‌یی‌ را به‌ اسمش‌ نمی‌کند، خودش‌ آستین‌ بالا زد و اسم‌ این‌ سری‌ از کتاب‌ها را گذاشت‌ «کتاب‌ کوچه‌». از «کوچه‌ شاملو» تاکنون‌ یازده‌ جلد منتشر شده‌ که‌ 9 جلد در زمان‌ حیات‌ شاعر منتشر شده‌ و دو جلد هم‌ پس‌ از خاموشی‌ شاعر. راوی‌ می‌گوید «کوچه‌ شاملو» به‌ سی‌و دو، سه‌ جلد می‌رسد که‌ بتدریج‌ منتشر خواهد شد. با این‌ حساب‌ این‌ کوچه‌ را می‌توان‌ یک‌ بزرگراه‌ دانست‌ که‌ آیندگان‌ را به‌ فرهنگ‌ و زبان‌ مردم‌ امروز تهران‌ متصل‌ می‌کند.
کوچه‌ مشیری‌
فریدون‌ مشیری‌ هم‌ شاعر بنامی‌ است‌. او هم‌ کوچه‌یی‌ دارد به‌ نام‌ «کوچه‌ مشیری‌»: «بی‌ تو مهتاب‌ شبی‌ باز از آن‌ کوچه‌ گذشتم‌...» این‌ کوچه‌ آشنای‌ خیلی‌هاست‌، همان‌ کوچه‌یی‌ است‌ که‌ جوان‌ها بیشتر ازش‌ رد می‌شوند و اتفاقا برخلاف‌ قدیم‌ها که‌ می‌گفتندأ «ای‌ که‌ از کوچه‌ معشوقه‌ ما می‌گذری‌/. با خبر باش‌ که‌ سر می‌شکند دیوارش‌»، کوچه‌ فریدون‌ مشیری‌، مثل‌ خودش‌ آرام‌، رام‌، مهربان‌ و دوست‌داشتنی‌ است‌. رنگ‌ همه‌ دیوارهای‌ کوچه‌ مشیری‌ آبی‌ و روشن‌ است‌. از آنجایی‌ که‌ همه‌ ما یک‌ وقت‌ عاشق‌ شدیم‌ و یک‌ وقتی‌ هم‌ شکست‌ خوردیم‌، گذرمان‌ به‌ کوچه‌ مشیری‌ هم‌ افتاده‌ و با خودمان‌ زمزمه‌ هم‌ کردیم‌ که‌ «بی‌ تو مهتاب‌/شبی‌ باز از آن‌ کوچه‌ گذشتم‌/همه‌ تن‌ چشم‌ شدم‌/خیره‌ به‌ دنبال‌ تو گشتم‌.»
 کوچه‌ علی‌ چپ‌
این‌ کوچه‌ از آن‌ کوچه‌هایی‌ است‌ که‌ بعضی‌ها خودشان‌ را به‌ آن‌ می‌زنند تا بقیه‌ دم‌ خروس‌ را نادیده‌ بگیرند. معمولا بچه‌ها وقتی‌ دسته‌گل‌ به‌ آب‌ می‌دهند خودشان‌ را به‌ کوچه‌ علی‌چپ‌ می‌زنند و پدرها وقتی‌ بدقولی‌ می‌کنند خودشان‌ را به‌ این‌ کوچه‌ می‌زنند. البته‌ کوچه‌ علی‌چپ‌ کاربردهای‌ دیگری‌ هم‌ داردأ مدیران‌ برای‌ در رفتن‌ از عیدی‌ و پاداش‌، تازه‌ عروس‌ها به‌ هنگام‌ شور یا بی‌ نمک‌ شدن‌ آش‌، بقیه‌ هم‌ وقتی‌ زلزله‌ و سیل‌ و برف‌ و باران‌ و بلاهای‌ دیگر نازل‌ می‌شود خودشان‌ را به‌ کوچه‌ علی‌چپ‌ می‌زنند که‌ یعنی‌ هیچ‌ سهمی‌ نداشته‌اند در گرفتاری‌ دیگران‌. این‌ کوچه‌ درست‌ عکس‌ شفافیت‌ است‌ که‌ در سال‌های‌ اخیر برای‌ خودش‌ راستایی‌ دست‌ و پا کرده‌. با این‌ حساب‌ می‌توان‌ در تعریف‌ «کوچه‌ علی‌ چپ‌» گفت‌ کوچه‌یی‌ است‌ هم‌ راستای‌ شفافیت‌ و در خلاف‌ جهت‌ آن‌.
کوچه‌ فرهاد
این‌ همان‌ کوچه‌یی‌ است‌ که‌ «خنجر از پشت‌ می‌زنه‌ اون‌ که‌ همراهه‌ منه‌». کوچه‌ فرهاد برخلاف‌ بقیه‌ کوچه‌ها تنها از یک‌ چیز ساخته‌ شده‌أ «صدا»، همان‌ صدایی‌ که‌ شاعر گفته‌ تنها صداست‌ که‌ می‌ماند. چرا که‌ حالا دو سه‌ سال‌ از مرگ‌ فرهاد گذشته‌ و رادیو پیام‌ تازه‌ تصمیم‌ گرفته‌ صدایی‌ را که‌ از فرهاد مانده‌ پخش‌ کند. فرهاد یکی‌ از سیاسی‌ترین‌ خواننده‌های‌ ایرانی‌ بوده‌. نه‌ اینکه‌ فکر کنید مقاله‌ می‌نوشته‌ یا اعلامیه‌ پخش‌ می‌کرده‌، بلکه‌ وقتی‌ با آن‌ صدای‌ زنگ‌دارش‌ می‌خواند: «مرده‌ می‌برن‌ کوچه‌ به‌ کوچه‌» در واقع‌ داشت‌ کوچه‌ خودش‌ را در میان‌ دل‌ مردم‌ می‌ساخت‌ و کوچه‌یی‌ را هم‌ در هنر این‌ سرزمین‌ به‌ نام‌ خودش‌ می‌کرد. کوچه‌ فرهاد کوچه‌ غم‌ها و شادی‌ها و البته‌ غمشادی‌های‌ ایرانیان‌ است‌. او رویاها و کابوس‌ها را در صدای‌ خودش‌ می‌آمیخت‌ تا کوچه‌ فرهاد موزه‌ خاطرات‌ تلخ‌ و شیرین‌ نسلی‌ باشد که‌ با آرمان‌ها سوخت‌ و ساخت‌. رادیو و تلویزیون‌ در زمان‌ حیاتش‌ هیچ‌گاه‌ صدا و تصویر او را پخش‌ نکرد اما حالا چند ماهی‌ است‌ که‌ صدای‌ او بر روی‌ آنتن‌ می‌رود و البته‌ این‌ در حالی‌ است‌ که‌ خانواده‌ فرهاد اعتراض‌ خود را نسبت‌ به‌ این‌ کار اعلام‌ کرده‌اند. معلوم‌ نیست‌ چطور پس‌ از این‌ همه‌ سال‌ و آن‌ همه‌ تنهایی‌، آدم‌ باید از پخش‌ صدای‌ ف
رهاد در رادیو و تلویزیون‌ شاد باشد یا غمین‌. من‌ شادم‌، نه‌ بخاطر پخش‌ بدون‌ اجازه‌ صدای‌ او دو سال‌ پس‌ از مرگش‌، که‌ بخاطر ؤبت‌ کوچه‌ فرهاد در هنر ایران‌زمین‌. حالا دیگر مطمئنم‌ که‌ «فرهاد نقش‌ خویش‌ بر سنگ‌ کند/ شیرین‌ بهانه‌ بود.»


 
چهارشنبه 24 فروردین ماه سال 1384
شاهرخ مسکوب

ادای احترام به شاهرخ مسکوب


خبر ها می گویندشاهرخ مسکوب خاموش شده و دیگر نه می خواند و نه می نویسد سخت متاسفم کرد این خبر.مسکوب از آن آدم هایی بود که عمر نوح هم برایش کم بود چرا که همیشه حرف های تازه یی برای گفتن داشت چه در باب شاهنامه که پژوهش های بسیاری در این زمینه داشت و آثار بسیاری هم در این زمینه خلق کرد چه درباره فرهنگ به عنوان سوژه یی مورد تامل و تفکر و چه در آثار دیگرش.
غیر از همه این ها من دل بستگی خاصی به او داشتم و این بر می گردد به یک دوست مشترک به نام مرتضی کیوان.مرتضی کیوان یکی از معدود شخصیت هایی ست که تاثیرش بر دوستانش در دهه بیست و اوایل دهه سی چنان عمیق بوده که هنوزاهنوز ادامه خواهد داشت.مرتضی در سال ۱۳۳۳ به همراه اعضای سازمان نظامی حزب توده دستگیر و در ۲۶ مهر ۱۳۳۳  تنها غیر نظامی بود که به همراه ۱۱ نفر از نظامیان اعدام شد.او یکی از نخستین و شاید نخستین روزنامه نگاری بود که نقد کتاب را در مطبوعات ایران به راه انداخت همان مهربانی که دریابندری در مقاله یی  از او نوشت و شاملو  از او از اشک پوری و خون مرتضی در شعر هاش بسیار گفت.احمد شاملو نجف دریابندری محمد اسلامی ندوشن عبدالحسین زرین کوب هوشنگ ابتهاج سیاوش کسرایی و البته شاهرخ مسکوب و خیلی های دیگر از حلقه دوستان مرتضی کیوان هستند که تاثیر شان بر فرهنگ و ادبیات ایران غیر قابل انکار است.ماجرای آن دوست مشترک  من  و مسکوب هم از همین جا بود که شکل گرفت با این تفاوت که من ۱۷ سال پس از اعدام مرتضی به دنیا آمدم و شاید سی و پنج شش سال بعد از اعدامش با او دوست شدم.و در ۲۵ سالگی برای ادای دین به مرتضی کتابی آماده کردم در باره او اما پیش از انتشار خبردار شدم که شاهرخ مسکوب هم به پاس دوستی با مرتضی همین کار را کرده و این نشان می داد که مسکوب غیر از دانش و خلاقیت و احاطه به ادبیات کلاسیک و معاصر وفادار و با معرفت هم هست.کتاب مسکوب  پس از چند سال  یکی دو سال پیش منتشر شد و معلوم شد که حتا زندگی در پاریس هم او را از وطن و تنش جدا نکرده و خاک هم نمی تواند چنین کند.

 آن همه وفا و اندیشه مسکوب واقعا قابل احترام است.یادش گرامی

 
یکشنبه 21 فروردین ماه سال 1384
قفس ای قفس ای قفس

این عکسی است از یک قفس در زندان ابو غریب که مثل همه زندان ها شاید در عمرش خیلی ها را در دل دیوار هایش به فراموشی سپرده .این عکس جان مورچند روز پیش برنده پولیتزر شد.زندان هیچ وقت و برای هیچ کس خوب نیست نه ابو غریب نه سیبری نه آن جا نه این جا نه هیچ جای جهان.به روزان سیاهی یک صدا به من می گفت که به خانواده اش پیغام داده تا دو تا مرغ عشقش را هم از قفس رها کنند.

 
شنبه 20 فروردین ماه سال 1384

الهی آب و رنگ و شعله ده مشت گل ما را
نمکزار تبسم کن لب زخم دل ما را
دل دانش فریب ما هنوز از عقل می لافد
از این یک پرده هم دیوانه تر کن عاقل ما را
فیاض لاهیجی


 
سه شنبه 2 فروردین ماه سال 1384
سال بدون شرح

اول این که  عید همه شما مبارک.
البته من همیشه یه کم دیر می رسم به خصوص به شادی و هر جا که شادی باشه اینم دست خودم نیست یه جور شانس که اگه قرار باشه یه شهاب سنگ نا فرمان از اعماق کهکشان ها بخوره تو ملاج زمین  حتما یه گوشه اش به منم بر می خوره.با این همه دیر اما از توی دلم برای همه سالی خوب و شاد  و پر از خبر های خوب آرزو می کنم.دوم این که خیلی دوست داشتم  آخرین پست سال ۸۳  یه شعر بذارم که شروعش خدا حافظ سال لعنتی بود  ولی گویا بلاگ اسکای یه جورایی شده بود که خوب به زودی جبران می کنم.فعلا  من دارم با خیام زندگی می کنم  اون هم بدون شرح :

ای‌ کاش‌ که‌ جای‌ آرمیدن‌ بودی‌
یا این‌ ره‌ دور را رسیدن‌ بودی‌
کاش‌ از پی‌ صد هزار سال‌ از دل‌ خاک‌
چون‌ سبزه‌ امید بر دمیدن‌ بودی‌

 

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 791582


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
www.flickr.com