اکنون
  
 
 
دی 1385
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30            
 
دست نویس شروین

اکنون81 تا82

آرشیو
موضوع بندی


سریال امپراطور دریا Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
یکشنبه 10 دی ماه سال 1385



برای مشاهده پست تازه وبلاگ اکنون روی لینک بالا کیلیک کنید،لطفا

 
دوشنبه 6 شهریور ماه سال 1385
گزارشی از پشت سینه اکنون،یا از این خانه رفتم

اکنون به بلاگر منتقل شده:

http://www.aknoon.blogspot.com

 

.............................................

به روال این روزها که گزارش از پشت صحنه فیلم و سریال و سیاست و همه چیز باب شده،به نظرم رسید که قبل از ترک این خانه گزارشی از پشت سینه اکنون را بنویسم و بعد بروم به خانه دیگر.

راستش بلاگ اسکای در حق من یکی بدی نکرده تا به امروز.همه جورجورم را هم کشیده احتمالا.اما ماجرای رفتنم از بلاگ اسکای بر می گردد به پشت سینه ام که حالا چندی است بازی در آورده و دکترها پس از کلی تحقیق و تفحص به این نتیجه رسیدند که قلب مورد نظر بزرگ شده است.البته نمی دانم که این بزرگی قلب هم یک ایراد کلی است یا جزیی. اما پس اندکی بستری شدن و چندتایی عکس و آزمایش و این حرف ها نتیجه اش این شده که پشت سینه اکنون یک قلب بزرگ قرارگرفته.حالا که این طور شده و با این درد و سایر قضایا که توی قفسه سینه اکنون در جریان است،گفتم بروم خانه اول.خانه اول منظورم همان وبلاگی است که چهارسال پیش در بلاگ اسپات ثبت کردم و آنها هم آن قدر معرفت داشتند که تا حالا برایم نگهش داشته اند.

مرگ تجربه ای است برای خودش و بخش ناگزیری از زندگی.حالا که سایه اش پشت سینه اکنون افتاده بهتر دیدم که بروم در خانه اول و بیشتر از چیزی بنویسم که برایش زندگی کرده ام.پس در خانه قدیم که حالا می شود خانه جدید بیشتر درباره شعر،ادبیات و فرهنگ خواهم نوشت و کمتر درباره این وجود پر از پلشتی یعنی سیاست.

راستش یک مقدار هم فکر کردم دیدم یکی از دلایل بزرگ شدن قلب،می تواند حرف های زیادی باشد که باید می زدم و همه را توی قلبم نگه داشته ام.پس بی پرده تر می نویسم از این به بعد.

نوشتن خانه من است،جز این خانه ای ندارم.آن قدر معرفت دارم که وقت رفتن سپاس خودم را به بلاگ اسکای تقدیم کنم.بلاگ اسکای از نظر من که چند سال مهمانش بوده ام هنوز بهترین سرویس دهند وبلاگ فارسی است.از شما هم که اکنون را تا به امروز خوانده اید،ممنون.از این به بعد سطرهای بی اجازه ام را در این اکنون ادامه می دهم.البته اگر این قلب در به در مجال بدهد.

..................................................................

 

رامین جهانبگلو آزاد شد

 

ایسنا:رامین جهانبگلو امروز از زندان اوین آزاد شد. رامین جهانبگلو با تودیع وثیقه، امروز از زندان اوین آزاد شد.


 
سه شنبه 24 مرداد ماه سال 1385
اگر جک نیست،پس چیست؟

یک سال پیش، مهدی کلهر ،مشاور فرهنگی احمدی نژاد:رویکرد ما برداشتن سانسور و فشار است. همه آزادند که ماهواره داشته باشند.اگر کسی بخواهد به زور مانع چیزی شود خب معلوم است که مردم لجبازی می کنند.ما مطمئنیم  که وجدان آگاه مردم جلوی خیلی از مسائلی که امروز  از آنها تعبیر به "نگرانی"می شود را  خواهد گرفت.ماهواره جزئی از زندگی بسیاری از مردم ماست.هیچ کس هم حق دخالت در این حریم خصوصی را ندارد.

یک سال بعد،یعنی همین روزها:جمع آوری آنتن های ماهواره که دیگر نیاز به نقل قول و سند و  این طور حرف ها ندارد، همه داریم می بینیم.

 

حالا:قرار است کلهر  با حکم مستقیم دوباره دروغ ببافد برای این ملت.

 

آیا توهین به شعور مردم،شاخ و دم دارد؟

 

اما یک جک هم بنویسم این جا:روزنامه کیهان درباره وبلاگ نویس شدن احمدی نژاد نوشته:

رئیس جمهور قرار است هر هفته 15دقیقه با قرار گرفتن در پشت کامپیوتر،و searchکردن سایت خود ضمن به روز کردن آن و مطالعه نقطه نظرات مخاطبان خود اقدام به پاسخ دادن به سؤالاتی خواهد کرد که از اقصی نقاط دنیا از طریق این وبلاگ از وی پرسش خواهند کرد.

 

بندگان خدا فکر کرده اند وبلاگ نوشتن هم مثل نامزدی در انتخابات ریاست جمهوری است،و وبلاگ هم لابد قابلمه کله پاچه...باور نمی کنید خودتان بخوانید+



 


 
یکشنبه 15 مرداد ماه سال 1385
انجمن صنفی روزنامه نگاران را حفظ کنیم

 

مهم است وجود یک انجمن و نهاد و کانون در شرایطی مثل امروز.من از انجمن صنفی روزنامه نگاران نه وام گرفتم و نه تلفن و خانه و این حرف ها.ولی در روزهای سیاهی که بر من و دوستان گذشت حمایت های معنوی انجمن خیلی موثر بود.می توانم بگویم کم بود،دیر بود،یا فلان بود و بهمان بود،اما این را هم باید بگویم که موثر بود و دلگرم کننده.نمی خواهم بگویم همه کارهای انجمن را دربست قبول دارم.ولی انصاف نیست اگر نگویم که کورسویی اگر در آن زمستان ها که گذشت در دلم روشن شد از چراغ انجمن صنفی روزنامه نگاران بود،و کانون نویسندگان و کانون مدافعان حقوق بشر و چند نهاد مدافع حقوق بشر و آزادی بیان دیگر.انصاف نیست اگر ننویسم این را.

چند وقت پیش رضا معینی توی وبلاگش نوشته بود:انجمن صنفی روزنامه نگاران ایران را حفظ کنیم.به نظرم رسید که حرف دلم را نوشته.او واقعیت هایی را به صراحت درباره چرایی شرکت در انتخابات انجمن صنفی روزنامه نگاران گفت که شاید این روزها کمتر به آن توجه شده است.به خصوص آن جا که نوشته:"در این شرایط برای دفاع از حقوق روزنامه نگاران و آنچه که از مطبوعات به جای مانده است.در دفاع از نهاد های مدنی و در مقابله با سرکوب حکومت نظامیان نباید بی طرف بود.رای دادن به معنای سکوت نیست باید انتقاد کرد و با صدای بلند هم انتقادات را گفت.اما با هر اختلاف و انتقادی انجمن صنفی روزنامه نگاران را بدست همکاران عاملان قتل شریف و مختاری و پوینده و دوانی و زال زاده و زهرا کاظمی و ... نباید داد".راست گفته رضا.انجمن صنفی همان قدر برای روزنامه نگاران ایرانی باید مهم باشد که داشتن وکیل چرا که برق قدرت ممکن است هر آن،بگیرد به یکی.این توصیه کسی است که کنار شما نشسته،نوشته،و تاوان نوشتن را هم داده.روزنامه نگار عشقش نوشتن است و آزاد نوشتن.داشتن بیمه و خانه و امکانات رفاهی هم حق همه روزنامه نگاران است،و البته داشتن یک انجمن صنفی که لااقل چهار نفر در هیات مدیره اش باشند که بتوانی با آن ها بحث کنی یا اعتراض کنی هم حق روزنامه نگاران است.

 

اما اگر انجمن بیفتد دست آنهایی که بارها اعلام کرده اند که «حاضرند جانشان‌ را بدهند تا مخالفشان‌ حرف‌ نزند»،آنها که تور قانون را تئوریزه کرده اند،و ستایشگر نقض حقوق‌ بشراند،آن وقت نه از روزنامه نگاری نامی می ماند نه از روزنامه.جالب است که برادران هم نگران انتخابات انجمن صنفی شده اند،و نامه پشت نامهمی نویسند که انتخابات انجمن صنفی غیرقانونی اعلام شود.به این برادران بایدسخن توکویل را یادآوری کرد که گفته«هرنامی‌ می‌خواهید برخود بگذارید،هرنامی‌ جزآزادی‌ خواه‌.این‌ یکی‌ را مجاز نیستید برگزینید.چون‌ شایستگی‌اش‌ را ندارید...کسی‌ که‌ از دموکراسی‌ دم‌ می‌زند،از حداکثر آزادی‌ ممکن‌ برای‌ هر شهروند،فقیر یا ثروتمند ،مقتدر یا فروتن‌، سخن‌ می‌راند...پس‌ چگونه‌ ممکن‌ است‌ دموکراسی‌ بندگی‌ یکسان‌ باشد؟نه‌،دموکراسی‌ آزادی‌ یکسان‌ است‌.»

 


 
سه شنبه 10 مرداد ماه سال 1385
باید  نگران  اکبر ها بود

عجیب نیست این  که خبر مرگ یا قتل اکبر محمدی را این بار از زبان کسانی بشنویم که خبرهایی این چنین را پیشتر پنهان می کردند،به خصوص که اعتصاب غذا در این چند سال اخیر معضلی شده است برای شان.سال ها پیش همین اخبار ساعت ۲۱ و ۲۲ و نمی دانم چند،تصاویری پخش می کرد از بابی ساندرز.تصاویری که با همه دوری اش هنوز توی ذهنم باقی مانده.دوربین ها مردی را نشان می دادند که رمقی در او نمانده بود.قلب بابی ساندرز هم بالاخره ایستاد.نامش را گذاشتند بر خیابان کنار سفارت انگلیس.هنوز هم به گمانم آن خیابان نام بابی ساندرز را بر خود دارد.هیچ دوربینی اما نتوانست از اکبر محمدی فیلم و عکس بگیرد و نشانش بدهد به کودکان سرزمین ما تا نامش را به خاطر بسپرند و تصویرش را در واپسین دقایق زندگی.لعنت به نفت،و لعنت به نفس که نکبت از هر دوی شان بالا می رود.وکیلش گفته که هنوز حتا جنازه اش را هم ندیده.فردا هم گزارشی درست می کنند و می گویند در سلول به سرش خورده و سرش به در،و هزار داستان دیگر که ساخته اند و می سازند در این سال ها.عجیب نیست ولی این که خبرش را داده اند به سرعت.اصلا شاید اکبر محمدی را برای همین دوباره گرفتند،که خبر مرگش را بدهند.جواب سعید را با سعید دادند،جواب اکبر را با اکبر.این خوشبینانه است البته وگرنه می شود طور دیگری هم فکر کرد؛باید بیشتر نگران بود.

 

این شعر شاملو را یک بار دیگر گذاشته بودم توی این وبلاگ ولی دوباره بایدش خواند:

آخر بازی
 احمد شاملو

عاشقان
سرشکسته گذشتند ،
شرم سار ترانه های بی هنگام خویش .
وکوچه ها
بی زمزمه ماند و صدای پا .

سربازان
شکسته گذشتند ،
خسته
             بر اسبان تشریح ،
            و لته های بی رنگ غروری
             نگون سار
                           بر نیزه های شان .
 
تو را چه سود
                فخر به فلک بر
                                        فروختن
هنگامی که
                 هر غبار راه ِ لعنت شده نفرین ات می کند؟

تو را چه سود از باغ و درخت
                                         که با یاس ها
                                                           به داس سخن گفته ای .
آن جا که قدم بر نهاده باشی
گیاه
      از رستن تن می زند
چرا که تو
تقوای خاک و آب را
                              هرگز
باور نداشتی .
 
فغان! که سرگذشت ما
سرود بی اعتقاد سربازان تو بود
که از فتح قلعه ی روسبیان
                                    باز می آمدند .

باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد ،
که مادران سیاه پوش
داغ داران زیباترین فرزندان آفتاب و باد
–
هنوز از سجاده ها
                         سر برنگرفته اند!


 
پنجشنبه 5 مرداد ماه سال 1385
علیرضا بابایی و یاد بعضی نفرات

علی رضا بابایی شاعر است،و نویسنده.نوشتن خانه ی او ست و خانه اش کلمه و انسان.چشمه ای از مهربانی که فراموش کار نیست.علیرضا دور از تن و وطن شعر را فراموش نکرده و دوستان شاعرش را.حمید ادیب را فراموش نکرده،و نمی کند حتا اگر مرگ،آن سپید موی با مرام را از کلمات جدا کرده باشد.همان طور که مرگ دوست شاعر و نقاشش مریم تاجیک را نمی تواند فراموش کند.علیرضا می گوید:"این شعر را خبر مرگ حمید در من ساخت.فکر کنم که بد نباشد ما که از نزدیک با او با اهلی از اهل اقیانوس رفیق بوده ایم یادش را جاری بداریم".علیرضا خودش یک شعر است البته.این هم شعر علیرضا بابایی برای رفیق شاعر و با مرام ما حمید ادیب:

 

آخرین شعر حمید ادیب

 

با دهان دره ای

شب را آغاز کرده است

شاعر سیگاری می گیراند

قرص هایش را می بلعد

و از عبور خنکای آب

شادی مختصری می یابد

                        در سهم همه تشنگان

شاعر سیگار دیگری آتش می زند

از قاب پنجره ماه را می بیند.

ماه چهره خاکستر گرفته  خود را

در زیر سیگاری پاک می کند.

شعری در زهدان دارد

قلم به دست می گیرد

با اولین حروف مرگ می آید

و زیر انگشت شست پای شاعر

                   امضاء و تاریخ می گذارد.

 

 

 


 
سه شنبه 3 مرداد ماه سال 1385
یادگاریم و خاطره اکنون

خاطره ات تا جاودان ِ جاویدان در گذرگاه ِ ادوار داوری خواهد شد.شش سال و شش صد سال فرقی نمی کند و شش هزار سال فرقی نمی کند برای احمد شاملو که در زبان خانه کرده و در شعر و انسان.

 

سرود ششم

احمد شاملو

 

شگفتا
که نبودیم

عشق ما

در ما

حضورمان داد

پیوندیم
اکنون
آشنا

چون خنده با لب و اشک با چشم

واقعه‌ی نخستین دم
ماضی

غریویم و غوغا اکنون

نه کلامی به مثابه ی مصداقی

که
صوتی به نشانه‌ی رازی

هزار معبد به یکی شهر


بشنو

 

گو یکی باشد معبد به همه دهر
تا من آن‌جا برم نماز

که
تو باشی

چندان دخیل مبند که بخشکانی‌ام از شرم ناتوانی خویش

درخت معجزه
نیستم
تنها یکی درخت‌ام

نوجی در آب‌کندی

و جز این ام هنری نیست

که
آشیان تو باشم
تخت‌ات و

تابوت‌ات

یادگاریم و خاطره اکنون .ــــ

دو پرنده یادمان
پروازی
و گلویی خاموش

یادمان آوازی

 

 

کیست که چشمانی دارد خیس؛درباره احمد شاملو

 

جایزه ای برای آزادگی

 

چرا؟

 

در اعتراض به بی حرمت شدن شاعر ملی

 

شاملو را دوباره بخوانیم

 

 


 
چهارشنبه 7 تیر ماه سال 1385
بازی

 

جا خوردن ات،درست

یک جمعه ی تابستان هشتاد و یک

از روی ساعت ها رفته ای

و پشت هیچ ساعتی نیستی،درست

چراغ اتاق آبی ات خاموش است

و تلفن ات در دست رس نیست،درست

درست که خانه ات و خودت دیگر در بن بست نیستید

آدم ها و آدرس ها عوض شده اند،درست

کوچه ها و خیابان ها،و شهرها

خیلی چیزها عوض شده است،درست

این استکان گیج و من منگ

و دلت سنگ شده

درست

 

این قایم باشکی که شروع کرده ای

تلخ بود،تلخ شد

همه ی آن ها که نگفتی،و نمی گویی درست

 

بیا بیرون

قهوه ات سرد شد.

 


 
سه شنبه 6 تیر ماه سال 1385
برای تو ای یار

تو بودی،آبشارها و پرندگان بودند.شادی در جانم بود،دستی در جیب و گنجشککی به سینه که در هوای تو می پرید همیشه.حالا اما دور و دیر شده ام،حالا پیر شده ام دیگر.برای تو نوشتن سخت است.نوشتن  پس از تو،پس از تو را نوشتن سخت است.با سیگارها دود می شوم تا آن دهان سرد مکنده.حرفی نیست...


 
شنبه 3 تیر ماه سال 1385
حسرت و امید

دوم تیرماه بیست و هشت سال پیش مادرم را به خاک سپریم.آن روز تنها هفت سال داشتم،و حالا سی و پنج سال.همه این سال ها جای خالی اش آزارم داد.در بهترین و بد ترین دقایق این همه سال،تصویرش پیش چشمم بوده،و جای خالیش توی دلم،و تصویر آن روز هم.یک بامداد هولناک که از دست دادن شروع شد.تن سرد و ملافه سپید نامش را تکه یخی کرد بر زبانم تا از تکرار ملافه های سپید بر خود بلرزم،سال ها پس از سپید شدن همه چیز و آب شدن او.

و اما یک تبریک هم به دکتر یونس شکرخواه که حالا پنجاه ساله شده.وجود نازنینی که از او آموخته ام،و همین احترام مرا به کسی که بیشتر از هر چیزی به آموزش بها داده بر می انگیزد.همشهری آنلاین هم همزمان با پنجاه سالگی دکتر راه افتاده.هر چند همشهری دیگر آن همشهری سابق نیست،و نمی شود از همشهری آنلاین هم انتظار معجزه داشت اما فکر می کنم استاندارد کیفی نشریات آنلاین کشور را با حضور دکتر به عنوان سردبیر بالا ببرد.و شاید تلنگری هم باشد به مدیران محترم چهارتا روزنامه باقی مانده نیمه مستقل که لااقل فکری به حال کیفیت سایت های خودشان بکنند.به خصوص اعتماد که سه سال از عمرم در تحریه اش گذشت و وضع سایتش آن قدر خراب است که مپرس.یا  شرق که بخش آنلاینش خواب است،و سایتش حتا یک جستجوی ساده ندارد.


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 538003


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
www.flickr.com